داستان برای کودکان

بهترین داستان ها برای کودکان

welcome

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

                                  به وبلاگ من خوش آمدید                       

                               

       

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:59  توسط امیررضا دشتی  | 

+ عکس دمورد این وبلاگ

 

 

وبلاگ داستان برای کودکان**

عكسهاي خنده دار متحرك جدید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:26  توسط امیررضا دشتی  | 

انگوری و خاله پیش‌پیش

انگوری و خاله پیش‌پیش

 

انگوری و خاله پیش‌پیش

انگوری یک گربه سیاه کوچولو بود. یک روز مادر صدایش زد و گفت:«انگوری جان! امروز این ظرف پنیر را برای خاله پیش پیش ببر. توی راه مواظب سگ ها باش. سگ ها دشمن گربه ها هستند. آن ها را دنبال می کنند و می گیرند و می خورند.»

انگوری گفت: «باشه مامان، مواظبم.»

و پنیر را در سبد کوچکی گذاشت و به راه افتاد. خاله پیش پیش در دهکده دیگری زندگی می کرد.

انگوری رفت و رفت. او تا آن روز هیچ سگی را ندیده بود. انگوری از کنار مزرعه ای می گذشت که حیوان سبز کوچکی دید. او وسط راه نشسته بود و اطراف را نگاه می کرد.

انگوری با خود گفت: «نکند این سگ باشد؟ ولی با این کوچولویی چطوری می خواهد مرا دنبال کند و بگیرد؟»

انگوری جلو رفت و با صدای بلندی گفت: «سلام آقا سگه! حتماً خیلی دلت می خواهد که مرا دنبال کنی و بگیری.»

آن حیوان سبز، یک قورباغه بود. با صدای بلندی خندید، قورقور کرد و گفت: «چه گربه کوچولوی نادانی هستی! من که سگ نیستم. قورباغه ام. حالا راهت را بگیر و برو. اگر واقعاً یک سگ دیدی، خیلی مراقب باش.»

انگوری دوباره به راه افتاد. رفت و رفت. این بار یک حیوان سفید کوچولوی پشمالو دید.

انگوری فکر کرد: «چه حیوان قشنگی! حتماً مثل قورباغه بی آزار است!»

بعد گفت: «سلام پشمالو سفیده! تو این دور و بر سگ دیده ای! البته فکر نمی کنم هیچ سگی بتواند مرا بگیرد!»

حیوان سفید پشمالو که یک سگ بود، واق واقی کرد و گفت: «معلومه که این دور و برها یک سگ دیده ام! خودم!»

و به طرف انگوری پرید. انگوری فرار کرد، آن هم چه فراری! سبدش را انداخت و از درختی بالا رفت.

سگ سفید مدتی زیر درخت ماند و واق واق کرد. بعد هم خسته شد و از آنجا رفت.

انگوری باز هم مدتی روی درخت ماند و دید که هیچ خبری از آقا سگه نیست. آرام آرام پایین آمد و گفت: «کی فکر می کرد که آن حیوان سفید پشمالو یک سگ باشد؟!»

بعد سبدش را برداشت و دید که پنیر سرجایش است. آن وقت با احتیاط به طرف خانه خاله پیش پیش به راه افتاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:0  توسط امیررضا دشتی  | 

روباه مریض و گنجشک زرنگ

روباه مریض و گنجشک زرنگ

روباه مریض

یكی بود یكی نبود. در یك جنگل كوچك و دور افتاده حیوانات زیادی زندگی می‌كردند. خانم گنجشكه بتازگی 2تا جوجه كوچولویش را از تخم بیرون آورده بود و از آنها بخوبی نگهداری می‌كرد. روزها به اطراف جنگل می‌رفت تا برایشان غذا پیدا كند و بیاورد، اما چند روزی بود كه آقا روباه مكار دوباره سروكله‌اش پیدا شده بود و دوروبر گنجشك‌ها می‌پرید.

یك روز از این روزها كه خانم گنجشكه می‌خواست دنبال غذا بره دید كه روباه بدجنس پایین درخت آنها نشسته و بر و بر به بچه‌هایش نگاه می‌كند. با خودش گفت این روباهه دوباره آمده تا جوجه‌هایم را بخوره... برای همین پشیمان شد و برگشت خانه و از بچه‌هایش مراقبت كرد.

گنجشك‌های كوچولو خیلی گرسنه بودند و خانم گنجشكه حتما باید می‌رفت به جنگل تا غذا تهیه كند، ولی روباه مكار كه فكر می‌كرد از همه زرنگ‌تر و مكارتره، 4چشمی ‌مراقب جوجه‌ها بود تا سر یك فرصتی آنها را یه لقمه چرب كند.

خانم گنجشكه فكری كرد و با خودش گفت: ای روباه بدجنس! دیگه نمی‌گذارم بچه‌هایم را بخوری و با خودش گفت حالا من چطوری خانه‌ و بچه‌هایم را تنها بگذارم و بروم... همین طور كه با خودش صحبت می‌كرد، ناگهان فكری به ذهنش رسید و بعد رفت نزدیك روباه و گفت: سلام روباه عزیز. از این طرفا...!

روباه گفت: سلام گنجشك مهربون، داشتم از اینجا رد می‌شدم، گفتم یك سری به شماها بزنم.

گنجشك گفت: وای چقدر كار خوبی كردی. روباه عزیز دوست خوب من! من باید بروم و برای بچه‌هایم غذا بیاورم، تو می‌توانی از آنها مراقبت كنی تا من برگردم.

روباه گفت: بله حتما من خیلی خوب از آنها مراقبت می‌كنم. برو خیالت راحت باشه.

گنجشك گفت: روباه عزیز! برعكس صحبت‌هایی كه درباره‌ات می‌كنند تو چقدر مهربانی، ولی من به همه می‌گم كه تو با وجود مریضی‌ات از بچه‌های من نگهداری كردی.

روباه گفت: چی؟ چی گفتی... كدام مریضی؟

گنجشك گفت: آخه دیدم رنگت خیلی پریده و زرد شده. من شنیدم در جنگل بیماری‌ای شیوع پیدا كرده كه كشنده است و اولین نشانه‌اش رنگ پریدگی است.

روباه با شنیدن این حرف گنجشك گوشه‌ای نشست و گفت: یعنی من آن مریضی را گرفته‌ام، چه چیزی بخورم تا خوب شوم؟

گنجشك گفت: تنها دارویش نوشیدن یك جرعه از آبی است كه از قله كوه پس از آب شدن برف‌ها بیاید.

روباه راهی شد به سمت كوهستان و چند روز بعد هم خبر رسید كه مرده است. گنجشك‌ها و دیگر حیوانات هم از دست آزارهای روباه راحت شدند و به زندگیشان ادامه دادند.

و گنجشك هم خوشحال بود از این‌كه حیله‌گرتر از روباه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 16:8  توسط امیررضا دشتی  | 

گردنبند گل گلی

گردنبند گل گلی

 

گردنبند گل گلی

 

خانم خرسه و آقاخرسه با دختر کوچولوی تپل مپلشان خرس گل گلی ،توی یک خانه ی بزرگ زندگی می کردند.آنها خانواده ی شاد و مهربانی بودند.روزها همراه دخترشان یعنی خرس گل گلی به جنگل می رفتند و میوه های جنگلی جمع می کردند و به خانه می آوردند و برای زمستانشان انبار می کردند.دختر آنها همیشه یک پیراهن گلدار می پوشید،برای همین او را گل گلی صدا می زدند.یک روز خاله ی گل گلی به دیدنشان آمد.خانه ی خاله ی گل گلی نزدیک دریا بود.او هر روز کنار دریا می رفت و صدفهایی را که همراه موج ها به ساحل می ریخت،جمع می کرد و با آنها گردنبند و گوشواره و دستبندهای زیبایی درست می کرد.آن روز خاله خرسه یک گردنبند خیلی قشنگ به گل گلی هدیه کرد.گل گلی خیلی خوشحال شد.خاله اش را بوسید و از او تشکر کرد و گردنبند را به گردنش آویخت.او با پیراهن گلدار و گردنبند صدفی،از همیشه زیباتر شده بود.گل گلی هر روز جلوی آینه می ایستاد و گردنبندش را نگاه می کرد و از دیدنش لذت می برد.

یک روز خانم و آقای خرس در خانه بودند و داشتند آش کدو می پختند.گل گلی اجازه گرفت تا از خانه بیرون برود و کمی بازی کند.بابا و مامانش هم اجازه دادند و گفتند تا آش آماده شود می تواند بیرون بماند و بازی کند.گل گلی بیرون خانه مشغول لی لی کردن بود که چشمش به خرگوش سفید افتاد.خرگوش سفید به گل گلی سلام کرد و گفت:گل گلی جان،چه گردنبند قشنگی داری!خیلی بهت میاد!

گل گلی خندید و گفت:آره خیلی قشنگه!خاله ام این گردنبند را به من هدیه داده،خیلی دوستش دارم.

خرگوش سفید گفت:مبارکت باشه و جست و خیزکنان به سوی تپه دوید و از گل گلی دور شد.

گل گلی مدتی بازی کرد تا این که مادرش او را صدا زد و گفت:گل گلی جان،آش حاضره بیا تو آش بخور.گل گلی با خوشحالی به خانه رفت.دستهایش را شست و سر میز نشست تا آش بخورد.مادر به دستهای او نگاه کرد تا ببیند تمیز شسته است یانه.اما نگاهش به گردن گل گلی افتاد و با تعجب پرسید:گردنبندت کجاست؟گل گلی دستش را به طرف گردنش برد و با ناراحتی گفت:نیست،نمی دونم چطور شده!مادرش گفت:برو بیرون روی زمین را نگاه کن شاید اونجا افتاده.گل گلی با عجله بیرون رفت.روی زمین را نگاه کرد اما چیزی ندید.به خانه برگشت و با ناراحتی سر میز نشست.خانم خرسه و آقاخرسه فهمیدند که او گردنبندش را پیدا نکرده.اما چیزی نگفتند و صبرکردند تا غذاخوردنشان تمام شد.آن وقت هرسه با هم برای پیداکردن گردنبند بیرون رفتند.اما هرچه گشتند،آن را پیدا نکردند.هیچ کس نزدیک خانه ی آنها دیده نمی شد.ناگهان خرگوش سفید از تپه پایین آمد و به آنها نزدیک شد.به خانم و آقاخرسه سلام کرد و پرسید:چی شده؟دنبال چی می گردید؟

گل گلی گفت:گردنبندم گم شده،تو آن را ندیدی؟

خرگوش سفید گفت:نه ندیدم.

گل گلی با اوقات تلخی گفت:اما تو از اینجا ردشدی.مطمئنم که گردنبندم را تو پیدا کردی و برای خودت برداشتی.زود باش بهم پس بده!

خرگوش سفید با ناراحتی گفت:به من چه که گردنبندت گم شده؟مگه من برداشتم ؟من ندیدمش.

گل گلی گفت:دروغ میگی!تو برداشتی،تو گفتی گردنبندم قشنگه،تو برش داشتی.

خرگوش سفید داد می زد و می گفت:نه ،من برنداشتم و گل گلی داد می زد:تو برداشتی ...

خانم خرسه و آقاخرسه هاج و واج به آنها نگاه می کردند.بالاخره آقاخرسه وسط دعوای آنها پرید و گفت:هردوتا تون ساکت باشید ببینم چی شده؟خرگوش سفید تو بگو ببینم گل گلی چی میگه؟

خرگوش سفید گفت که یک ساعت پیش که از اینجا رد می شده گل گلی را دیده و از گردنبند او خوشش آمده و گفته که خیلی قشنگ است اما آن را برنداشته،اصلاً چطور می توانسته گردنبندی را که به گردن گل گلی آویزان بوده برای خودش بردارد؟

خانم و آقاخرسه حرفهای خرگوش سفید را قبول کردند و به گل گلی گفتند که نباید بیخودی خرگوش سفید را متهم به برداشتن گردنبندش کند.آنها از خرگوش سفید خواهش کردند تا همراه آنها دنبال گردنبند بگردد.خرگوش سفید گفت:باشه،من هم دنبال گردنبند می گردم.ممکنه که گردنبند از گردن گل گلی باز شده باشه و توی بوته ها و لای سنگها افتاده باشه.برای این که به گل گلی ثابت کنم که گردنبند پیش من نیست،من هم همراه شما می گردم تا پیدا ش کنیم.

آنها گشتند و گشتند اما روی زمین چیزی پیدا نکردند.تا اینکه یک موش صحرایی، از توی سوراخ بزرگی سرش را بیرون آورد و گفت:سلام دوستان،دارید چه کار می کنید؟

خرگوش سفید ماجرای گم شدن گردنبند را برای او تعریف کرد.موش صحرایی گفت:صبرکنید ،من می دانم گردنبند کجاست و با عجله به سوراخ رفت و لحظه ای بعد با گردنبند گل گلی برگشت و گفت:این گردنبند شما نیست؟

گل گلی با خوشحالی گفت:خودشه!همین گردنبند منه،کجا پیداش کردی؟

موش صحرایی جواب داد:پسرم از خونه بیرون رفت تا کمی قدم بزنه که این گردنبند را نزدیک خونه ی شما روی زمین پیداکرد و آورد به من داد.فکر کردم شاید مال شما باشه.می خواستم بیام و بهتون بگم که صداتون را شنیدم و اینجا دیدمتون.

گل گلی با خوشحالی گردنبند را به گردنش بست و از موش صحرایی تشکر کرد.خرگوش سفید گفت:دیدی زود قضاوت کردی؟من گردنبند تو را برنداشته بودم.

گل گلی سرش را زیر انداخت و خجالت کشید.بعد هم از خرگوش سفید معذرت خواست و گفت:ببخشید،من اشتباه کردم.اگر منو ببخشی ،قول میدم دیگه بیخودی به کسی شک نکنم .منو می بخشی؟

خرگوش سفید که خیلی مهربان بود با خوشرویی گفت:البته که می بخشمت.به شرطی که قول بدی همیشه با من دوست باشی و هروقت دلت خواست بیایی با هم بازی کنیم.

گل گلی گفت:قول میدم.

خانم و آقاخرسه خندیدند و از خرگوش سفید و موش صحرایی و پسرش دعوت کردند تا به خانه ی آنها بروند و آش کدو بخورند؛چون هنوز هم توی دیگشان آَش کدو داشتند.آنها هم دعوت خرسها را قبول کردند و همه باهم به خانه ی خرسها رفتند و آش خوردند.آن روز به همه ی آنها خیلی خوش گذشت.گل گلی از رفتارخودش با خرگوش سفید شرمنده بود؛اما خرگوش سفید او را بخشید و آنها حسابی با هم دوست شدند و هنوز که هنوز است با هم دوست هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 11:48  توسط امیررضا دشتی  | 

هکتور اژدها وعطسه های آتشین!

هکتور اژدها وعطسه های آتشین!

                              

هکتور اژدها وعطسه های آتشین!

 

روزی روزگاری اژدهای مهربانی را می شناختم که دریک غار زندگی می کرد. اویک بدن سبز و پر از پولک داشت واسم اش هکتور بود.این اژدهای مهربان آنقدر در ته آن غار حوصله اش سر رفته بود که تصمیم گرفت از آن جا خارج شود. تا بین حیوانات دیگر برای خودش دوست پیدا کند.

بالاخره یک روز صبح، برای پیدا کردن هم بازی های جدید از خانه اش بیرون رفت. همین طور که داشت درجنگل می گشت. ناگهان شروع کرد به عطسه کردن. مشکل این جا بود که هربار موقع عطسه کردن، از دهانش آتش به بیرون پرت می شد. هرچه دراطرافش بود را می سوزاند. هکتور حسابی حالش گرفته شد؛ چون هر بار به یک گوزن، یک جغد، یک خرگوش یا هر حیوان دیگری نزدیک می شد، عطسه می کرد ودوست های جدیدش از ترس سوختن پرها و پشم های شان با سرعت هر چه تمام تر فرارمی کردند.

اژدهای قصه ما همین طور که داشت درجنگل وعلفزار راه می رفت به یک روستای کوچک رسید. مردم که تصور می کردند اژدهاها از مدت ها پیش ناپدید شده اند، با دیدن هکتور که وارد ده کوچک شان شده بود. خیلی ترسیدند. یکی از اهالی آن جا که مرد جوان وشجاعی بود، شمشیرش را برداشت تا اژدها را شکار کند؛ اما موفق نشد، چون هکتور به وحشت افتاد وبه سرعت فرار کرد.با وجود این ، عطسه هایش تمام نشد ودیگر نمی دانست کجا باید خودش را مخفی کند. همه را می ترساند. پس مطمئناً نمی توانست دوستی برای خودش پیدا کند، نه بین حیوانات ونه حتی در بین آدم ها. بنابراین تصمیم گرفت به غارش برگردد. فقط یک مشکل وجود داشت؛ اژدهای بیچاره آنقدر راه رفته بود که دیگر نمی دانست از کدام سمت باید به خانه اش برگردد. درحالی که خیلی ناامید شده بود، پشت یک بوته پنهان شد وبلند بلند شروع کرد به گریه.

یک خرگوش کوچک وصورتی، به نام هویجک که از آن جا رد می شد، صدای گریه هکتور را شنید. خیلی آرام نزدیک شد وپشت بوته را نگاه کرد. اول از دیدن چنین حیوان گنده ای که داشت گریه می کرد تعجب کرد؛ اما بعد خم شد و پرسید:

- چرا داری گریه می کنی؟

- َم مَ مَن..نَ نَ نتونستم...دوس پیدا کنم...اوهو اوهواوهو...هیشکی نمی خواد...با...با من...َح َح حرف بزنه..ای هی ای هی ای هی ... مَ مَ مَن..هَمَ رو...می ...می ...می ترسونم...اَهَ...اَهَ...اَهَ....

ها....ها...هاپیتچی!اَاَاَاَاَاَاَاَاَ ....ها...ها....

خرگوش فوری جلوآمد ودمش را زیر بینی هکتور گذاشت تا مانع عطسه کردنش بشود.

اژدها گفت:

آه....خیلی ممنون!

خرگوش پرسید:

خب، حالا بهم بگوچرا نمی تونی دوستی واسه خودت داشته باشی؟ تو که خیلی مهربون به نظر می آی!

اژدها جواب داد:

آخه نمی تونم جلوی عطسمو بگیرم؛ این، باعث می شه همش از دهنم آتیش پرت شه بیرون وهمه فرارکنن.

خرگوش کمی فکر کردو گفت:

اوهوم، معلومه! ببینم، تا حالا کسی هم بهت گفته عافیت باشه؟

اِ ...خب....راستش...نمی دونم!...گمون نکنم!...چرا این سؤالو ازم می پرسی؟

آخه می دونی چیه...عطسه کردن مثل جادو می مونه و وقتی بند می آد که یه نفر این جمله رو بهت بگه. حالا ما با هم صبر می کنیم تا تو دوباره عطسه کنی.

هویجک کنار هکتور نشست ومنتظر ماند هنوز خیلی از نشستن خرگوش نگذشته بود که اژدهای مهربان عطسه بلندی کرد وچمن هایی را که جلویش نشسته بود، سوزاند.

خرگوش عجیب قصه ما فرار نکرد؛ کنار هکتور ماند وبه او گفت:عافیت باشه، دوست عزیز من!

آخیش...ممنونم خرگوش کوچولو!!! اما من درست شنیدم؟ راستی راستی می خوایی دوستم باشی؟

خرگوش خندید وگفت:

البته! چرا که نه؟! کی هست که نخواد دوست یه اژدها باشه؟

هکتور با شادی فریاد زد:

متشکرم... هزاربار متشکرم. حالا به من بگو اسمت چیه؟

اسم من هویجکه. اسم توچیه ؟

هکتور اژدها وعطسه های آتشین!

منم هکتورم.

سپس آن 2 با هم رفتند ودرجنگل گردش کردند. هویجک هر حیوانی را که می دید به هکتور معرفی می کرد. حالا دوست های زیادی داشت ودیگراحساس تنهایی نمی کرد.

تا آن جا که من خبر دارم، هکتور دیگر هرگز عطسه نکرد؛ البته به جز وقت هایی که سرما می خورد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 18:52  توسط امیررضا دشتی  | 

پليس جنگل

پلیس جنگل

پلیس جنگل

اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا که می خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن.

زرافه ی مغرور که به خاطر قد بلندش می تونست برگهای بالای درختارو بخوره ،بارها و بارها خونه ی پرنده هایی که روی شاخه های درختا بودند رو خراب می کرد و فرار می کرد.

روباه پیر، با کلک زدن چندین بار سر حیوونای بیچاره کلاه گذاشته بود و غذاهاشونو خورده بود.

میمون بازیگوش هم هر وقت می رفت بالای درخت موز ،چند تا موز می خورد و پوستشونو توی راه پرت می کرد و با همین کارش باعث می شد بعضی از حیوونا در حال دویدن زمین بخورن .

خلاصه مدتی بود که جنگل سبز شلوغ شده بود و بی انضباطی همه جا رو پر کرده بود.تقریبا همه ی حیوونای جنگل از این وضعیت خسته شده بودند. اینجوری جنگل دیگه جای زندگی نبود .

حیوونا فهمیده بودن که باید برای بازگشتن آسایش و آرامش به جنگل یه تصمیمی بگیرن .اونا با هم تصمیم گرفتن برای جنگل یه کلانتری بسازن .اما کلانتری بدون پلیسه نمی شه.حالا چه کسی باید پلیس جنگل بشه ؟

چاره ی کار قرعه کشی بود .ده تا از حیوونا داوطلب شدن تا پلیس جنگل باشن .قرعه کشی شروع شد و بعد از دوساعت نتایج اون اعلام شد .

1- مار خالخالی

2- یوزپلنگ تیزپا

3- کلاغ راستگو

اشکال این قرعه کشی این بود که به جای یه نفر، سه نفر انتخاب شده بودند چون هر سه نفرشون به اندازه ی مساوی رأی آورده بودند.از طرفی، هر سه نفرشون برای پلیس بودن مناسب بودن.

اما حیونا اصرار داشتن بین این سه نفر یکی رو انتخاب کنن.می خواستن دوباره برای قرعه کشی آماده بشن که یه دفعه صدای جیغ خرگوشه حواس همه رو پرت کرد.آخه یه حیوون بدجنس که نقاب به صورتش زده بود تا کسی اونو نشناسه ،کیف پول خرگوشه رو برداشت و پا به فرار گذاشت .خرگوشه داد می زد :آی دزد ،دزد .کمکم کنید،دزد همه ی پولامو برد، بدبخت شدم.

یوزپلنگ با شنیدن صدای خرگوشه، انداخت دنبال دزده تا بالاخره کنار برکه اونو دستگیر کرد .مار خالخالی خیلی سریع رسید و مثل یه طناب محکم اون حیوون بدجنس رو به درخت بست و جلوی فرار کردنشو گرفت. کلاغه خبر دستگیر شدن دزد رو به حیونای جنگل رسوند و همه ی حیوونارو برد کنار برکه .

نقاب رو که از چهره ی اون برداشتند دیدن کسی نیست جز سنجاب قهوه ای، که دوست صمیمی خرگوشه است .

قضیه این بود که سنجاب قهوه ای و خرگوشه نقشه کشیده بودن تا به حیونای جنگل نشون بدن که این سه نفر می تونن با همدیگه یک کارگاه پلیسی تشکیل بدن و هر سه نفرشون پلیسای جنگل باشن.

همه، از این فکر خوب،خوششون اومد و کلانتری جنگل رو به سه پلیس تازه کار تحویل دادند.

در قصه های بعدی ماجراهایی پر از هیجان راجع به اقدامات این سه پلیس جنگل خواهید خواند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 18:46  توسط امیررضا دشتی  | 

ماجرای تپلک و زیرک

ماجرای تپلک و زیرک

ماجرای تپلک  و زیرک

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

توی جنگل سبز،یک مدرسه بود. در آن مدرسه حیوانات زیادی درس می خواندند.بچه های آهو،خرگوش، روباه، شغال،میمون،موش،فیل،طاووس،عقاب،کلاغ،کبوتر،هدهد و چندتا حیوان و پرنده ی دیگر هم بودند. خانم جغد، معلم خیلی خوبی بود. او به بچه ها خیلی چیزها یاد می داد: حساب، هندسه،تاریخ،جغرافی،خواندن و نوشتن و نقاشی و ورزش.

همه ی حیوانات مدرسه را دوست داشتند و هر روزبا خوشحالی به مدرسه می رفتند و درس می خواندند. مبصر کلاس، یک بچه میمون کوچولوی بامزه به اسم زیرک بود.او توی همه ی کارها به خانم معلم کمک می کرد و کلاس را ساکت و مرتب نگه می داشت.

یک روز یک خرس قهوه ای از جای دوری به جنگل سبز آمد. او یک دختر داشت. اسم دخترش تپلک بود. تپلک دختر چاق و خنده رویی بود. خانم جغده، تپلک را کنارزیرک نشاند. زیرک که خودش لاغر و ریزه میزه بود، با دیدن هیکل چاق تپلک خنده اش گرفت و یواشکی زیر گوش تپلک گفت:« تو چقدر چاق و گنده ای! درست مثل یه بشکه، یه بشکه ای که حرکت می کنه!» تپلک چیزی نگفت و سرش را زیر انداخت و ساکت نشست. زنگ تفریح تمام بچه ها دور او جمع شدند.سیاه چشم که آهوی مهربانی بود، می خواست با او حرف بزند وبا او دوست شود؛ اما زیرک با صدای بلند به تپلک خندید و گفت:«بچه ها نگاش کنید چه قدر چاق و خپله! مثل یه بشکه می مونه!» بچه ها خندیدند و تپلک خجالت کشید و ناراحت شد.بعد همه ی بچه ها از دور و بر تپلک کنار رفتند و او تنها گوشه ی حیاط ایستاد، چون کسی حاضرنبود با یک حیوان چاق و خپل که شکل بشکه بود ،دوست شود. وقتی مدرسه تعطیل شد، تپلک به خانه برگشت و با گریه به مادرش گفت:« مامان من دیگه به مدرسه نمیرم.میخوام توی خونه بمونم و تو کارهای خونه کمکت کنم. من این مدرسه و بچه های شیطون رو دوست ندارم.»

مامانش وقتی فهمید که زیرک و بقیه ی بچه ها تپلک را مسخره کرده اند، خیلی ناراحت شد. رفت پیش خانم جغده و ماجرا را برایش تعریف کرد. خانم جغده گفت:« شما تپلک را به مدرسه بیارید، من مشکلشو حل می کنم.» خانم خرسه تپلک را به مدرسه آورد و خودش به خانه برگشت. تپلک با ناراحتی کنار زیرک نشست و سرش را پایین انداخت. خانم جغد که متوجه شده بود زیرک بیشتر از همه ی بچه ها، تپلک را مسخره می کند فکری کرد و نامه ای نوشت و به زیرک داد و گفت:« پسرم، این نامه را بخون و به من کمک کن تا بتونیم به بچه ها یاد بدیم که دیگه تپلک رو مسخره نکنن...»

زیرک به گوشه ای رفت و نشست و نامه را باز کرد و خواند.خانم جغد نوشته بود:« زیرک عزیز، به کمکت احتیاج دارم.حتماً تو هم فهمیدی که از دیروز که تپلک به این مدرسه آمده، بچه ها آزارش داده اند و مسخره اش کرده اند؛ برای همین مدرسه را دوست ندارد. تو پسرزرنگی هستی و می توانی به بچه ها بگویی که قیافه ی یک شخص نمی تواند نشان دهنده ی اخلاق و شخصیت او باشد. اگر تپلک چاق است و هیکل درشتی دارد، اما در عوض بسیار مهربان و خوش اخلاق است. اگر تو به بچه ها یاد بدهی که با تپلک مهربان باشند، دیگر کسی او را اذیت نخواهد کرد و او هم مدرسه را دوست خواهد داشت. از تو به خاطر همکاری با خودم تشکر می کنم.معلم تو: خانم جغد»

زیرک نامه را چندین بار خواند و فکرکرد.فهمید که خانم جغد متوجه شده که او تپلک را ناراحت کرده است. از خودش خجالت کشید وتصمیم گرفت دیگر کسی را مسخره نکند. همان روز رفتارش با تپلک عوض شد، با او دوست شد و دیگر او را مسخره نکرد. بقیه بچه های مدرسه هم از او یاد گرفتند که با تپلک مهربان باشند.چند روز گذشت. تپلک به مدرسه علاقه مند شد و هر روز با خوشحالی به مدرسه می آمد. زیرک و بچه ها به او یاد می دادند تا ورزش کند، چون می خواستند به او کمک کنند تا لاغر شود.آخر سال تپلک کمی لاغر شده بود و دوستان زیادی هم داشت. حتماً شما هم فهمیدید که چرا تپلک به مدرسه علاقه مند شد،مگرنه؟ خانم جغده هم با خوشحالی به بچه ها درس می داد و خدا را شکر می کرد که همه ی شاگردانش بچه های خوب و حرف شنو و مهربانی هستند.

قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه ش نرسید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 21:13  توسط امیررضا دشتی  | 

شوخی‌های بابای خسته

شوخی‌های بابای خسته

                            

شوخی‌های بابای خسته

بابا دلش نمی خواست قصه بگه آخه خسته بود و خوابش میومد. اما مانی کوچولو پیله کرده بود که قصه بگو قصه بگو .بابا گفت یکی نبود یکی بود.

بعدش گرگه تو خونشون بود شنگول و منگول و حبه ی انگور اومده بودن بخورنش . مانی با تعجب به بابا نگاه کرد و گفت :"وا ،چرا "

بابا گفت آخه از بس که این گرگه اذیت می کنه وقتی باباش خسته است هی می گه قصه بگو قصه بگو. مانی اخم کرد و گفت بابا بابا بابا درست قصه بگو ،این جوری دوست ندارم .

بابا گفت خیلی خوب اصلا شنگول و منگول و حبه ی انگور با گرگه رفته بودن شهر بازی ولی گرگه رو راه ندادن .

مانی دوباره گفت چرا: بابا گفت واسه اینکه باباش خسته بوده خوابش میومده هی می گفته بابا قصه بگو قصه بگو .به خاطر همین هم مامورای شهر بازی راهش ندادن .

مانی دوباره اخم کرد و گفت بابا ....

بابا گفت خیلی خوب اصلا گرگه شنگول و منگول و حبه ی انگور رو خورد و مامانشون هم نتونست اونارو نجات بده .

مانی خیلی ناراحت شد گفت نه دوست ندارم بخورتشون .خواهش می کنم قصه رو درستش کنین من قول می دم که دیگه اصرار نکنم قصه بگین .

بابا خندید و گفت این حرفا شوخی بودند. شنگول و منگول و حبه ی انگور با مامانشون رفته بودن شهر بازی و آقا گرگه هم با زن و بچه های خودش اومده بود تو شهر بازی .اونجا باهم دوست شدن و آقا و خانم گرگه با مامان و بابای شنگول و منگول نشستن و حسابی حرف زدن و میوه خوردن. بچه های گرگه هم با شنگول منگول و حبه ی انگور رفتن بازی .خیلی خیلی هم خوش گذشت . و قصه ی ما هم تموم شد.

مانی گفت تو شهر بازی چی سوار شدن ؟

بابا چپ چپ نگاه کرد و گفت ماشین سوار شدن و یکسره رفتن خونشون .

مانی فهمید چون زیر قولش زده الان بابا دوباره قصه رو خراب می کنه .گفت بهتره تا بابا ماشینشونو تو راه خراب نکرده بگیرم بخوابم و دیگه از بابا سوالی نپرسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 16:56  توسط امیررضا دشتی  | 

دشمن در شهر مورچه ها

دشمن در شهر مورچه ها

 

 دشمن در شهر مورچه ها

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

توی شهر مورچه ها همه چیز مرتب و منظم بود.همه ی مورچه ها دانه جمع می کردند و به انبارها می بردند تا برای فصل زمستان به اندازه ی کافی غذا داشته باشند.

ناگهان صدای فریاد نگهبانی که جلوی دروازه ی شهر ایستاده بود بلند شد.او فریاد زد:«آهای مراقب باشید! دشمن به ما حمله کرده است.»

همه ی مورچه ها آماده ی دفاع از شهرشدند. زنبور قرمز بزرگی سعی می کرد به زور وارد شهر شود.نگهبان ها نیزه هایشان را به سوی او نشانه گرفتند اما زنبور آن قدر بزرگ و قوی بود که همه را به گوشه ای انداخت و به زحمت از دروازه ی شهر عبور کرد و وارد دالان ورودی شهر شد.

چندتا از نگهبان ها زیر بدن او له شدند. زنبور بزرگ می خواست به زور از دالان تنگ ورودی شهر عبور کند اما هیکل درشتش در آن دالان جا نمی شد و با هر حرکت ِاو، قسمتی از دالان خراب می شد.

مورچه ها که دیدند اگر کاری نکنند، زنبور قرمز تمام لانه هایشان را ویران می کند،همه با هم به او حمله کردند. آنها به سر زنبور ریختند و تا می توانستند گازش گرفتند و کتکش زدند.زنبور قرمز عصبانی شد و خواست مورچه ها را از خودش دور کند.بدنش را تکان داد و تعداد زیادی از مورچه ها را پایین ریخت اما یک دسته ی دیگر از مورچه ها به او حمله کردند و گازش گرفتند.

زنبور قرمز که دید زورش به آنها نمی رسد، از همان راهی که آمده بود برگشت و پرید و فرار کرد.مورچه های سالم به کمک مورچه های زخمی آمدند و آنها را به بیمارستان رساندند.بعد از آن هم، با کمک همدیگر دروازه و دالانی را که زنبور قرمز خراب کرده بود،تعمیرکردند و ساختند.

زنبور قرمز که خیال می کرد مورچه ها موجودات ضعیف و ناتوانی هستند، وقتی اتحاد و همکاری آنها را دید، فهمید که اشتباه کرده است. او فهمید که وقتی مورچه های کوچک با یکدیگر همکاری می کنند، قدرتشان زیاد می شود و می توانند دشمنانشان را شکست بدهند.

زنبور قرمز با خودش گفت:« این مورچه ها مرا خیلی زود از شهرشان بیرون کردند.شاید اگر به جای من یک شیر هم وارد لانه می شد، آنها همین بلا را به سرش می آوردند و شکستش می دادند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 16:36  توسط امیررضا دشتی  | 

ماجراي (بابو)

این داستان « بابو » است. فیلی که همه وقتش را صرف خوردن یا فکر کردن دربارۀ کیک می کرد. او آنقدر شکمو بود که نمی توانست فکر چیز دیگری بکند.

میل او برای کیک آنقدر زیاد بود که بمحض اینکه یک کیک می دید شروع بکشیدن نقشه می کرد. که چطور آن را بدست بیاورد.

پدر و مادر او دائماً می گفتند اینقدر کیک نخورد.

اما بابو هیچوقت به حرف پدر و مادرش گوش نمیداد و هر چه کیک می دید می خورد حتی کیکهائی که مال دیگران بود.

پدر و مادر بابو تصمیم گرفتند که پیش دکتر بروند تا بلکه او بتواند این میل شدید به خوردن در او را، درمان کند.

دکتر به آنها گفت که بعد از ظهر آن روز بابو را پیش او بفرستند و دکتر به آنها اطمینان داد که بابو را معالجه خواهد کرد.

دکتر هیپو یک بادکنک باد کرد و آن را با خامه شکلاتی و گیلاس تزئین کرد.تا اینکه شبیه یک کیک بزرگ بنظر رسید و منتظر بابو شد تا بخانه او بیاید.

بابو گفت: من از شما خیلی ممنون هستم که همه این کیک را بمن بدهید. او پشت میز نشست و با اشتها شروع به خوردن کیک بزرگ کرد.همینکه او کیک را با چاقو برید با صدای ترسناکی ناپدید شد.

بادکنک ترکیده بود و خامه و گیلاسها سر و پای بابو پاشیده شده بود.

وقتیکه پدر و مادر بابو او را دیدند، به او خندیدند و گفتند: این برای تو درسی خواهد شد.

بعد از آن بابو هرگز دلش یک عالمه کیک نمی خواست

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 20:35  توسط امیررضا دشتی  | 

روباه نادان گربه دانا

گربه اي به روباهي رسيد .گربه كه فكر مي كرد روباه حيوان باهوش و زرنگي است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است ؟

روباه مغرور نگاهي به گربه كرد و گفت : اي بيچاره ! شكارچي موش ! چطور جرات كردي و از من احوالپرسي مي كني ؟ اصلا تو چقدر معلومات داري ؟ چند تا هنر داري ؟

گربه با خجالت گفت : من فقط يك هنر دارم

روباه پرسيد : چه هنري ؟

گربه گفت : وقتي سگها دنبالم مي كنند ، مي توانم روي درخت بپرم و جانم را نجات بدهم .

روباه خنديد و گفت : فقط همين ؟ ولي من صد هنر دارم . دلم برايت مي سوزد و مي خواهم به تو ياد بدهم كه چطور با يد با سگها برخورد كني .



در اين لحظه يك شكارچي با سگهايش رسيد . گربه فوري از درخت بالا رفت و فرياد زد عجله كن آقا روباه .

تا روباه خواست كاري كنه ، سگها او را گرفتند .

گربه فرياد زد : آقا روباه شما با صد هنر اسير شديد ؟ اگر مثل من فقط يك هنر داشتيد و اين قدر مغرور نمي شديد ، الان اسير نمي شديد .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:32  توسط امیررضا دشتی  | 

بچه كانگورو

 

 

یک روز د ر مدرسه ی حیوانات باغ وحش ، مدیر مدرسه به معلم  یعنی گورخر گفت: شش ماه دیگر می خواهیم جشنی برپا کنیم ، بهترین دانش آموز را انتخاب کنید تا به او جایزه ای بدهم. معلم تصمیم گرفت مسابقه ای بگذارد تا ببیند کدام دانش آموز بهتر است. و این قضیه را برای بچه ها تعریف کرد. و دو روز بعد که مسابقه را طراحی کرد به بچه ها گفت: من به همه شما یک دانه ی گل می دهم  و هر کسی بهترین گل رابیاورد  او را پیش مدیر معرفی می کنم که به او جایزه دهد.بچه کانگورو هم از دست معلم دانه را گرفت و به خانه رفت. او هر چه به دانه آب و نور می داد سبز نمی شد. روز آخر بود. بچه کانگورو با خوشحالی از خواب بلند شد و به طرف دانه رفت اما چیزی سبز نشده بود. او ناراحت شد وبا گلدان خالی به مدرسه رفت. او گل های بسیار قشنگ بچه ها را می دید و حسرت می خورد.چند ساعت قبل از جشن معلم داشت گل های بچه ها را می دید  اما از هیچ کدام از گل ها خوشش نمی  آید. نوبت به بچه کانگورو که رسید گفت:بچه کانگورو بهترین دانش آموز است و من او را به مدیر معرفی می کنم تا به او جایزه دهند!. بچه ها با ناراحتی به معلم گفتند: او که اصلا گلی در گلدان ندارد. معلم گفت: من به شما دانه ی خالی دادم! شما ها تقلب کردید!!!. بچه های کلاس فهمیدند که نباید تقلب کنند بلکه باید صادق باشند.!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 17:30  توسط امیررضا دشتی  |